سرباز نگهبانی را تحویل داد، اسلحه ی سازمانی زمان جنگ اش را به دوش انداخت، از خاکریز پل پایین آمد و یکراست به سمت رودخانه رفت. تمام دو ساعت بعد از ظهر را، روی پل و زیر آفتاب تند قدم زده بود. اینک که دیگر صدای جنگ در گوشش نبود، هر زمان باد نمی وزید، بوی تند بدن اش را می شنید که گویی از روی چرم خیس خورده برمی خاست. روی پلک های اش که به زحمت بالا نگه می داشت...
